گل عشق
تو همونی که تو خنده هام شریکی مدتی است پرنده عشق منو از رو بومم پروندن.خیلی دوسش دارم.بالهاش رنگی وخوشگل. آنقدر صدای زیبایی داره که وقتی میشنوم دلم آروم میشه.اما..... چند روزی است نه صداشو شنیدم نه دیدمش.میتونم رو کمک شما ها حساب باز کنم.یادتون باشه من خیلی دوسش دارم. منتظر پیاماتون هستم.راستی جایزه هم میدم یه دنیا عشق. وقتی صدایت را شنیدم برای اولین بار چه حس وسوسه انگیزی داشت هرگز دوست نداشتم گوشی را قطع کنم می خواستم تا خود صبح این مکالمه را ادامه بدهم نمی دانم نامش چیست آیا عشق همین وسوسه ساده و بی آلایش است که حاضری تمام ثروت و مکنت دنیا را در قبال یک کلام مهر آمیز معامله کنی یا.... فقط این را می گویم که این حس زیبا بس شگفت انگیز است و تجربه آن هرگز از یاد نمی رود تجربه ای عاشقانه که سالها پس از برقراری یک رابطه این سرچشمه را از یاد نمی بری سر چشمه عشق: آنگاه که برای اولین بار تو را بوسیدم تورا دیدم تو را شنیدم و تو را در دل لمس کردم آنگاه که برای اولین بار... برای که بگویم که بی تو نیستم بی آنکه به دیوانگی ام بخندد برای که بگویم که در عاشقانه ترین لحظات مغلوب نداشتنت می شوم به من بگو به که بگویم درد نداشتنت را... اسیران بلا ما در ره عشق تو اسیران بلاییم کس نیست چنین عاشق ودیوانه که ماییم برمانظری کن که در این شهر غریبیم برماکرمی کن که در این شهر گداییم ترسیدن ما چون که هم ازبیم بلا بود اکنون زچه ترسیم که در عین بلاییم مارابه توسری است که کس محرم آن نیست گر سر برود سر تو با کس نگشایم به که باید دل بست؟ چه کسی لایق دل بستن ماست؟ من به هر کس که دلی می بندم دل من می شکند دل من همچو نجیب اسبی رام رام این مردم بی رحم جفا آلوده به همه این کس و ناکس مردم چه سواری ها داد آخرالامردل خسته و بیمار مرا بی تیمار چه اسفناک رها می کردند دل من بود مثال جامی که از آن هر کس و ناکس مردم می نوشید بعد از آن جای می اندر جام جز جفا هیچ ندیدم بر جای بد شکستند دل تنهای مرا دل من دیگر مرد اندرین عالم پر خوف و جفا دل با مهر و وفا کمیاب است واگر هم باشد خیلی زود شکند ریز شود میمیرد این دل مرده من دفن شده ونمیدانم من که چرا بر میگریند بر سر خاک دلم سبب گریه آنها این هست شاید: که دگر اسبی نیست تا سواری بدهد ایشان را یا دگر جامی نیست که بنوشند از آن می و شوند مست و غم از یاد برندو نه از بهر دل زار منست من بی دل چه کنم با غم تنهایی خویش پس همان به که دگر دم نزنم وبخوانم غزل تنهایی که شودعبرت آن تازه دلی که دمادم نشود مامن هر تازه رهی زخم ها دارد دلم کو مرحمی راز دارد سینه ام کو محرمی در میان جمعیت آشفته ام نیست بین این همه یک همدمی در میان مردمان نامردمی بسیار هست در لباس میش گرگ زشت خو بسیار هست یار خالص کم ولیکن شبه یار بسیار هست دوستی ها کم ولی دشمنی بسیار هست میان این همه ناگه دو چشمانم به قد سرو رعنای تو روشن شد دو چشمان سیاه و آن دو ابروی کمانت غم ربور از قلب و از جانم سپردم دل به تو ای جان جانانم کشیدم از همه دست و بدادم با تو تنها دست شدم با تو یکی ومن نگشتم با کسی یکدست. دوست دارم
توی درد و غصه ها واسم طبیبی
تو همون رویای پاکی که توی شبهای من بود
که توی شبهای من بود
**********
از خدا میخوام همیشه که کنار تو بمونم
شمع باش پروانه میشم تا کنار تو بسوز
وقتی چشمات گریه میکرد ارزوم بود که بمیرم
کاش بودم کنارت ای گل تا که دستات رو بگیرم




دل من
پندهای بزرگان
در مرد نیک روی اگر فضیلتی باشد فضیلت بیشتر از زیبایی او جلب توجه میکند.(ویلرژین)
خوشبخت ترين فرد کسي است که بيش از همه ديگران را خوشبخت سازد(لادوشفوکولد)
آرزو ریشه حیات ماست.(نیلی)
امید سرابی است که اگر ناپدید شود همه از تشنگی خواهند مرد.(حجازی)
امید غذای روزانه بیچارگان است.(هرشل)
با زنی ازدواج کنید که اگر مرد بود بهترین دوست شما می شد.(بردون)





